تبلیغات
وبلاگ حقوقی قانون حیات - مادر متهم به قتل

وبلاگ حقوقی قانون حیات

یک مقصربی گناه دانسته شود.بهتراست از اینکه یک بی گناه محکوم گردد!

مادر متهم به قتل
  گفت‌وگو با یك مادر متهم به قتل
کدام مادری فرزندش را می کشد؟
 
زن در دادگاه سر به زیر انداخته بود. صدای شوهرش را می شنید: من در مرگ بچه ام تو را مقصر می دانم. زن به شبی فکر می کرد که در لباس عروسی کتک می خورد. به روزهای تلخ تنهایی... . دخترک بی گناه مظلومانه و بی دفاع روی تخت بخش مراقبت های ویژه بیمارستان جانش را تسلیم مرگ کرده بود. فقط اشک های پزشکان و پرستاران او را به سوی دنیای دیگر بدرقه کرد. دنیایی که نه جفای پدر و مادر را ببیند نه ظلم سیاه نامردی حیوان صفت را!
مرضیه مانند زنان بندری، چادر گلدارش را دور خود پیچیده و گوشه ی آن را کنار صورتش به زیر چادر برده است. صورتی سبزه دارد و نگران به نظر می رسد. دقایقی طول می کشد تا حاضر به مصاحبه شود. هر فرد غریبه ای باعث ترس وی می شود. 
 
چند سال داری و چرا زندانی هستی؟ 
30 سال ومظنون به قتل هستم. 

چه مدت است که در بازداشت به سر می بری؟
دو سال و دو ماه!

تحصیلاتت چه قدر است؟
تا دوم راهنمایی خواندم. بعد از آن پدرم دیگر اجازه نداد به مدرسه بروم.

متأهلی؟
سرش را پایین می اندازد. «نمی دانم. شوهرم گفته طلاقت می‌دهم. حالا هم از من شاکی است».

مقتول که بود؟
دستانش می لرزد. برای جواب مجبور است دستانش را محکم بفشارد: دخترم ملیکا که 5 سال بیشتر نداشت!

چند سال داشتی که ازدواج کردی؟
17 سالم بود که به اجبار خانواده ام با علی ازدواج کردم. من یک نفر دیگر از خواستگارانم را دوست داشتم ولی پدرم با تهدید و کتک وادارم کرد تا با علی ازدواج کنم.

دلیل این اجبار چه بود؟
چون او در جزیره کیش کار می کرد. عموهایش همسایه پدرم بودند و پدرم سال ها بود که آنان را می‌شناخت. می گفت خیلی خانواده دوست هستند و حتماً برادرزاده شان هم مثل آنان است. پدرم حتی اجازه نداد یک مدت نامزد بمانیم و با یک عقد و عروسی باهم، زندگیمان شروع شد!

کار علی در کیش چه بود؟ 
کارگر باربر فرودگاه. 

زندگی خوبی داشتی؟
نه، علی از همان شب عروسی در حالی که هنوز لباس عروس به تن داشتم، مرا کتک زد. خیلی بداخلاق بود. همه می‌گفتند اول ازدواج است و وقتی مسئولیت بچه روی دوشش بیفتد مهربان می شود ولی این طور نبود. با آن که صاحب یک پسر و دو دختر شده بودیم، ولی علی چند ماه یک بار یا حتی سالی یک بار به ما سر می زد و اصلاً به فکر زن و بچه‌هایش نبود. خیلی سختی کشیدم. بغض بر گلویش فشار می آورد: «حتی خرجی هم نمی فرستاد و من با کلفتی و کارگری در خانه های مردم، خرج بچه هایم را تأمین می کردم. کرایه خانه و خرج و مخارج زیاد بود. پول لباس و غذا. وقتی مریض می شدند، ماتم می گرفتم که حالا با کدام پول آنان را به بیمارستان ببرم؟

چرا علی مانند خودت علاقه ای به این زندگی نداشت؟
نمی دانم. وقتی ما ازدواج کردیم، هیچ شناختی از هم نداشتیم. خواستگاری و بعد در طی چند روز مقدمات عقد و عروسی تدارک دیده شد. عقد و عروسی با هم بود و هیچ فرصتی برای شناخت هم نداشتیم.

در مقابل مشکلاتی که به وجود آمده بود، خانواده خودت یا همسرت چه برخوردی داشتند؟
هیچ کمکی نمی کردند. پدرم راننده تاکسی است و سه خواهر و چهار برادر دارم. وضع مالی خوبی نداشتند تا دستم را بگیرند، اما خانواده شوهرم پولدار هستند. هر بار که زنگ می زدم و می نالیدم که خرجی نداریم می گفتند ما از کجا بیاوریم تا به شما کمک کنیم؟ یک بار به دادم نرسیدند و با آن که می دانستند پسرشان چه ظلمی در حق ما می کند ریالی برایمان پول نمی فرستد، با این حال لقمه ای به نوه هایشان نمی دادند یا به شوهرم اعتراضی نمی کردند.

چه شد که دخترت به قتل رسید؟
یک سال قبل از ملیکا، دخترم نرگس از بلندی افتاد و مرد. به تنهایی داشتم اثاث کشی می کردم. او دو ساله بود. یک لحظه نرگسم را روی کمد گذاشتم تا زیر دست و پا نماند و بتوانم تلویزیون را بردارم که در یک آن، افتاد و از هوش رفت. بر سر زنان بچه را به بیمارستان رساندم ولی گفتند بر اثر ضربه مغزی مرده است. این اتفاق تأثیر بدی رویم گذاشت. افسرده شده بودم. علی آمد و زمین و زمان را بر سرم ریخت، در حالی که قبل از آن حتی برای اثاث کشی هم به خود زحمت نداده و به خانه نیامده بود! یک سال از مرگ نرگس می گذشت. در تنهایی و بی پناهی تقاضای طلاق داده بودم. در همسایگی ما مردی به نام موسی با زن و بچه اش زندگی می کرد. او وضع زندگیم را می دید و کم کم به هم علاقه مند شدیم. می گفت: «نمی گذارم دیگر بدبختی بکشی!» من که یک عمر توهین و کتک از شوهرم دیده و خودم به زحمت خرج خانه و بچه ها را رسانده بودم، فریب حرف هایش را خوردم.

همسر موسی از این موضوع اطلاع داشت؟
بله، اما موسی و زنش با هم اختلاف داشتند و هیچ علاقه ای بینشان نبود. موسی می خواست او را طلاق دهد و با من ازدواج کند. من هم منتظر بودم تا حکم طلاقم را بگیرم و به نظر خودم، از یک عمر بدبختی و تنهایی رها شوم. 

خوب، ادامه بده!
موسی هر روز به خانه ام می آمد. خانه که نه، یک اتاق از یک خانه را اجاره کرده بودم. آن روز شوم هم آمد. قرار بود من و زن صاحبخانه را به بهشت زهرا ببرد. من به حمام رفتم و زن صاحبخانه در آشپزخانه، برایش قلیان درست می کرد! وقتی بیرون آمده و به اتاقم رفتم، ناگهان ملیکا را دیدم که بیهوش وسط اتاق افتاده است. موسی رفته بود. اولش نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده! دوباره به یاد مرگ نرگس افتادم و وحشت‌زده او را به بیمارستان رساندم. ملیکا دو روز در بیمارستان ماند و بعد دکترها گفتند تمام کرد! کم کم فهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. دخترکم.
اشک صورتش را پوشانده است و با همان چادر گلدار اشک‌ها را پاک می کند.

خودت را چه قدر مقصر می دانی؟
تقصیر من فقط اعتماد زیاد به موسی بود!

به این موضوع فکر نمی کنی که چرا قبل از طلاق، پای مردی غریبه را به خانه کشاندی؟
مرضیه باز گریه می کند: «شوهرم به خاطر همین از من شاکی است و مرا قاتل می داند». 

موسی معتاد بود؟
اوایل اعتیادش را مخفی می کرد ولی بعداً فهمیدم شیشه می کشد!

حکم صادر شده؟
برای موسی قصاص صادر شده و در همین زندان است ولی من قرار بود بهمن ماه آزاد شوم که شوهرم دوباره شکایت کرده و هنوز بلاتکلیف هستم. 

پسرت چند سال دارد؟
ده سال.

او حالا کجاست؟
پیش مادرشوهرم زندگی می کند. بعد از زندانی شدنم او پسرم را با خود برد. قبل از آن فکر نمی کرد نوه دارد! دلشان انگار از سنگ شده بود.

خانواده ات به دیدنت می آیند؟
بله، آنان ساکن جهرم هستند و چند وقت یک بار به دیدنم می‌آیند. 

اینجا وقتت را چگونه می گذرانی؟
بافتنی می بافم و می فروشم. 

صحبت دیگری نداری؟
نه، کدام مادری فرزندش را می کشد؟ من قاتل نیستم و فقط به موسی اعتماد کرده بودم. نمی دانم چرا این اتفاق افتاد؟

برداشت آخر:
هنوز هم گاهی شاهد کودک‌آزاری‌ توسط افرادی هستیم که از انسانیت چیزی نمی دانند. در این پرونده، همه ی افراد خانواده مقصر هستند. پدر مرضیه او را به اجبار و بدون فرصتی برای آشنایی راهی خانه بخت کرده است. همسر مرضیه از همان شب نخست زندگی، سردی و بی مهری را در خانه حکمفرما کرده و با بی مسئولیتی همسر و فرزندانش را در بندرعباس رها می کند. زن به دنبال سایه ی خوشبختی و افسرده از مرگ نرگس که قربانی ازدواج اجباری پدر و مادرش شده بود،فریب مردی هوسران و معتاد به شیشه را می خورد. مواد مخدری که موجب تحلیل رفتن مغز و نابودی روح انسانی شده و چنین جنایت سیاهی را به وجود می آورد. ملیکای پنج ساله و همسر و فرزند او نیز قربانی هوس و شیشه شده‌اند. میلاد را نیز باید به قربانیان این جنایت اضافه کرد. خاطره فقر و تنهایی و مادری که در خانه را به روی مرد غریبه باز کرد تا دختر بی گناهش به استقبال مرگ برود!
 
 
منبع : روزنامه حمایت




طبقه بندی: پرونده های حقوقی،
[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات() ]