تبلیغات
وبلاگ حقوقی قانون حیات - هرگز به هیچ عذر و علتی،هیچ‏ چیز را نخوانده امضاء نکنید

وبلاگ حقوقی قانون حیات

یک مقصربی گناه دانسته شود.بهتراست از اینکه یک بی گناه محکوم گردد!

هرگز به هیچ عذر و علتی،هیچ‏ چیز را نخوانده امضاء نکنید
چگونه قباله ازدواج،سند ذمه ‏ای پانصد هزار ریالی از کار درآمد؟
عقد بدون تشریفات!!
« زن جوان و خوش ‏لباسی که به ظاهر از دسته‏ مشتریان معمولی دادسراها نیستند با سیمای گرفته‏ و اندوهگین،سراغ دفتر دادستان را میگرفت. از گفتگوی من با چند نفر که تازه از اطاق بازپرسی‏ بیرون آمده بودند فهمید که نویسنده هستم و درصدد منعکس ساختن واقعیات زندگیمان میباشم.مثل‏ آنکه داغش تازه شده باشد با هیجان و برآشفتگی‏ و در حالتی که صدایش از فرط تاثر و خشم میلرزید و به ناله و فریاد شبیه‏ تر بود از رفتن باطاق دادستان‏ منصرف شد و بدون مقدمه بمن گفت:

آقای محترم،یا چیزی ننویسید یا به وظیفه‏ خود که دفاع از حق ستم‏دیدگان و هدایت و ارشاد دولت و مردم است مردانه عمل کنید.و قبل از این‏ که مهلت بدهد،اضافه کرد که،مردی شیاد و کلاهبردار مرا که یک زن تحصیل کرده و لیسانسیه‏ ام و دست کم‏ سواد خواند و نوشتن دارم چنان زیرکانه فریب داد که شاید باور نکنید:

زیرا حتی یک زن بی سواد و عامی نیز اگر بجای من بود حتما در این دام نیرنگ نمی‏افتاد و به‏ روز سیاه من نمی‏ نشست.

گفتم:خانم محترم،فریب خوردن ملازمه با سواد یا بی‏ سوادی ندارد و بیشتر مربوط است به ساده‏ دلی و زودباوری و اعتماد و اطمینانی که شخص از لحاظ پاکی سرشت بدیگران میکند و همه را مانند خویش می‏انگارد.

خانم گفت :درست همین است که میفرمائید با این تفاوت که تقاضا میکنم بجای پاکی سرشت و ساده ‏دلی بفرمائید:حماقت و بی‏ شعوری! بهرحال‏ داستان من اینست که هم‏اکنون برای شما میگویم‏ تا بهرطریق که صلاح میدانید آنرا برای دیگران‏ بازگو کنید تا خواهران من چشم و گوش خود را باز کنند و راه را از چاه بشناسند.

در حدود یکسال پیش مرد جوان و خوش صحبتی‏ که ظاهری آراسته و متین داشت و در محله ما زندگی‏ میکرد و من در کوچه و خیابان اغلب با او برخورد میکردم تصادفا یک شب در سینما پهلوی من نشست و به مناسبت موضوع و داستان فیلم سرصحبت را با من‏ باز کرد. چون در طرز رفتار و گفتار و حتی نگاه او چیزی برخلاف نزاکت و ادب وجود نداشت و تصور نمیرفت که قصد سوء یا میل و هوسی او را به گفتگوی‏ با من برانگیخته است خیلی زود اطمینان مرا جلب‏ کرد.نمایش فیلم تمام شد.چون پاسی از شب گذشته‏ بود و راه ما برای رفتن بخانه یکی بود پیشنهاد کرد که مرا به منزل برساند منهم برای آن که در مصاحبت‏ او از شر جوانان هرزه ‏ای که در این ساعات شب اغلب‏ مست شهوت یا شراب‏ اند و بدنبال طعمه میگردند مصون باشم،پیشنهاد او را پذیرفتم و با هم براه افتادیم‏ در طول ‏راه نیز صحبت از داستان فیلم و استعداد هنرپیشگان در اجرای نقش ‏هایشان بود.احساس‏ کردم که مردی هنرشناس و در ادبیات و هنر مطالعه‏ کرده و دارای ذوق و استعداد سرشار است،تا پشت‏ در خانه ما آمد و بدون آنکه از من و عده ‏ای برای ملاقات بعد بگیرد، ایستاد تا من پس از تشکر و تعارفات معموله بخانه داخل شدم.او هم نیمه تعظیمی را بمن کرد و عازم خانه خود شد.به طوریکه میدانید بزرگترین حربه مردان آزموده و پخته‏ برای جلب زنان نجیب و تحصیل کرده‏ متانت و وقار و ابراز بی نیازی و ادب است. از شما چه پنهان این حربه برنده در من هر کارگر افتاد و کم‏ و بیش رفتار متین و سنگین او مرا تحت‏ تاثیر قرار داد.روز بعد و روزهای دیگر مرتبا او را در گذرگاه دیدم.از دورسری خم می‏کرد و با لبخندی‏ شیرین از کنارم میگذشت.

بعدها فهمیدم که مخصوصا کوشش میکرده‏ که این برخوردها را تصادفی و اتفاقی جلوه دهد در صورتیکه اینطور نبود و او برای آنکه مرا ببیند ساعت‏ها در مسیر من انتظار می کشیده است.

پس از چندی یک شب دیگر که به سینما میرفتم او را دیدم که نزدیک در سینما ایستاده و دو بلیط در دست دارد.اتفاقا فیلم از آن سری‏ فیلمهائی بود که طرفداران زیادی دارد و در صف‏ طولانی خریداران بلیط که من انتظار نوبت‏ می کشیدم بیشتر از بیست نفر جلوتر از من ایستاده‏ و منتظر نوبت بودند.مرد جوان به من نزدیک‏ شده و گفت:

خانم امشب قرار بود که با یکی از دوستان‏ این فیلم را تماشا کنیم.من هم قبلا دو بلیط تهیه کردم‏ ولی برای او گرفتاری و کار فوری پیش‏آمد و چند دقیقه پیش کسی را باینجا فرستاد و از آمدن عذر خواست.حالا یک بلیط اضافه دارم اگر مایلید بشما تقدیم کنم که زیاد معطل نمانید.

من هم با ابراز خوشحالی از این حسن تصادف‏ بلیط را از او پذیرفتم بشرط آنکه پولش را از من‏ بگیرد مختصر اصرار و تعارفی کرد و بالاخره‏ تسلیم شد و پول را گرفت.همین عمل اعتماد مرا بیشتر جلب کرد.فکر کردم اگر خیال خامی برای‏ من در سر داشت حتما پول بلیط را نمیگرفت.از همین کار او پیداست که آنچه نقل می‏کند حقیقت‏ محض است و حقه و نیرنگی در کار نیست.فیلم تمام‏ شد با هم بخانه برگشتیم.در راه بازگشت بطور خلاصه داستان زندگی خود را برای من گفت و از مجموع گفته ‏های او دانستم مردی است تحصیل کرده‏ و نسبتا متمول.نامزدی داشته که بعد از جنگ و هنگام شیوع مرض تیفوس باین بیماری خطرناک‏ مبتلی و در عین جوانی زندگانی را بدرود گفته و با آنکه سالها از این حادثه دردناک گذشته او به علت‏ وفاداری او ثبات قدم!در عشق!از گرفتن نامزد دیگر پرهیز کرده و به خاطره او عشق یافته است!!

با خود گفتم:چه مرد نازنینی است!در روزگار ما جوانان وفادار نظیر این مرد بسیار کم‏ اند و شاید اصلا وجود نداشته باشند.باز از شما پنهان‏ نمی‏کنم که در دل آرزو کردم خداوند چنین همسری‏ نصیب من کند.

وقتی مصاحب جوان من از عشق گذشته و معشوقه جوانمرگ خویش سخن میگفت خطوط چهره و آهنگ صدای او لبریز از غم و درد و اشک و آه‏ بود!.وقتی داستان خود را تمام کرد درنگی کرده‏ و در حالی که چشمش از اشک نمناک بود بسخن ادامه‏ داد گفت:

نمیخواستم شما را افسرده و ملول کنم. نمیدانم اصلا جرا این صحبت پیش آمد ولی حالا که ماجرای زندگی تباه مرا دانستید این را هم‏ بدانید که آن دختر ناکام از لحاظ زیبائی چهره‏ و اندام چیز برجسته ‏ای نبود و بدون تعارف و تملق‏ چون من اساسا اهل چاپلوسی و تعارف نیستم! شما از او به مراتب زیباترید آنچه مرا دلباخته او کرده بود صفای ضمیر و احساسات پاک و بی‏ آلایش‏ او بود که بدبختانه در دختران این دوره کمتر یافت میشود.

حربه دوم او از اولی کاری‏ تر بود این حربه‏ ستایش زیبائی زنان است و اگر ماهرانه به کار برده شود و رنگ تملق و هرزه درائی و حقه بازی‏ نداشته باشد در دل هر زنی هر قدر هم دیر باور باشد اثر میکند.این شکارچی ماهر،اسلحه دوم را زیرکانه‏ تر از حربه نخستین استعمال کرد و طوری از زیبائی من سخن گفت که از طرز گفتار و مقدمه چینی‏ های او کاملا روشن بود که بطور تصادف سخن‏ باینجا کشیده شده و ستایش و تمجید من منظور اصلی او نبوده است.بخصوص که باین موضوع تکیه‏ نکرد و مطلب را در یکی دو جمله خلاصه کرد و به ذکر باقی داستان خود پرداخت.آن شب که از او جدا شدم احساس کردم دوستش‏ میدارم.نمیدانم چطور شد که بدون مقدمه به او پیشنهاد کردم یک روز دسته گلی برداریم و باتفاق‏ به مزار آن ناکام برویم و گلی نثار آرامگاهش کنیم

... ولی چند روز بعد بجای گورستان بدفتر ازدواج‏ رفتیم.او برای آنکه نمیخواست بپاس آن عشق‏ برباد رفته و برای گرامی داشتن خاطره نخستین‏ نامزدش مجلس جشن و سروری برای زناشوئی ما برپا کند!!با عباراتی غم انگیز که صداقت و پاکدلی و احساس در آن موج میزد از من‏ اجازه گرفته بود که عقد ما محرمانه و بدون تشریفات‏ انجام شود و در این باره بمن گفته بود:

خانم عزیز،من اگر نسبت به نامزد ناکام خود رعایت وفاداری نکنم و بخاطره او احترام نگذارم‏ شما چگونه میتوانید به چون منی اعتماد و تکیه‏ کنید و احساسات مرا نسبت بخود عمیق و محکم‏ بدانید.آن بیچاره امروز مرده و دستش از دنیا کوتاه است.از کجا که روح او هم اکنون در کنار من‏ و شما نباشد و گفتگوی ما را نشنود و تن سرد و پوسیده ‏اش زا اینکه میبیند همسر دیگری جز خود او و به مرابت زیباتر و دل‏ آویزتر از خود او بآغوشی‏ میرود که یک روز پناهگاه همه عشق‏ها و آرزوهای‏ او بوده است در میان گور تنک و تاریک نلرزد؟ گرچه روزگار سرنوشتی شورانگیزتر و شیرین تر برای من در نظر داشت،باین دلیل که شما را بر سر راه من گذاشت ولی بهتر این است که برای ابراز حق ‏شناسی و قدردانی از او و مرک نابه هنگامش که‏ برای من مقدمه زندگی نوین و درخشان‏تری بود از تشریفات عروسی کم کنیم و یادگار او را گرامی و عزیز بداریم!

همه این حرفها در دل من نشست و مرا باو نزدیکتر و شیفته ‏تر میساخت.

باری،او به بهانه تهیه مقدمات و نوشتن سند دو سه ساعت زودتر از من به دفترخانه رفت تا اسناد و دفاتر و سند زناشوئی را آماده کند و مرا برای انجام‏ این تشریفات خسته کننده معطل نسازد.من هم‏ پذیرفتم و در ساعتی که با هم توافق کرده بودیم به محضر واقع در خیابان...نزدیک... رفتیم و با شتابزدگی و اطمینان کامل،سندی‏ را قبل از آنکه بخوانم امضا کردم و با شوهر وفادار و حساس و ثابت‏ قدم خود!! از دفترخانه‏ بیرون آمدیم.هفته بعد ضمن تشریفات مختصری‏ مرا به خانه خود برود.فقط چند تن از بستگان و دوستان نزدیک من و او در جشن ما شرکت‏ کردند.

... چندی نگذشت که ورق برگشت.یک روز طلبکاری بخانه می‏آمد و با فحش و فضیحت طلب خود را مطالبه میکرد.روز دیگر اظهارنامه ‏ای برای‏ صدور چک بلامحل می‏آوردند و ابلاغ قانونی‏ میکردند.دو روز بعد پاسبانی با مامور اجرا ورقه جلب می‏آورد.همه این ماجراها برای من‏ تازگی داشت و باور نکردنی بود.چطور ممکن‏ بود آن عاشق صادق و آن دلباخته پرشور و نازک دل،کلاهبرداری شیاد و پشت هم انداز از کار درآید؟...

تکرار این حوادث.مرا که هر روز جواب گوی‏ طلبکاران و فریب‏ خوردگان او بودم از آسمان‏ احلام و آرزوهای طلائی و شیرینم به زمین‏ انداخت و در غرقاب حیرت و تاثر و ندامت‏ غوطه‏ ور ساخت.روابط ما به سردی و کار ما به اختلاف و مشاجره و حتی زد و خورد کشیده و آن‏ سخنان شیرین عاشقانه و پر از احساس به فحش‏ و ناسزا تبدیل شد.بالاخره دیروز با شگفتی هر چه‏ تمام‏تر دانستم آنچه را که من بعنوان سند زناشوئی امضا کرده ‏ام یک سند ذمه ‏ای بوده‏ است که مرا پنجاه هزار تومان به آن شیاد دسیسه ‏باز بدهکار کرده است.و اکنون که پس‏ از هشت نه ماه که بدون مجوز شرعی و عرفی همسر قانونی‏ او بودم... ...است‏ حالا فریب خورده و سرافکنده از خانه او بیرون‏ آمده ‏ام تا به سراغ آقای دادستان بروم و حق خود را از او باز گیرم!! زیرا بدتر از همه اینکه این مرد نازنین!و پاکباز سند را باجرا گذاشته و تقاضای‏ توقیف اموال مرا کرده است؟ ....

 
مجله حقوق امروز ؛ اردیبهشت و خرداد 1342 - شماره 3 و 4




طبقه بندی: دانستنیهاومطالب حقوقی،
[ سه شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات() ]